جوراب

 

یک سال پیش سه شنبه ی اول ماه تعطیل رسمی بود. سر شب از خواب بعد از ظهر که بیدار شدم، با عجله توی کشوی دراور هرچی دنبال یه جفت جوراب سالم گشتم، پیدا نکردم. ظهر همون روز به لیلا گفته بودم: «امشب جلسه هفتگی بچه های گروه تو خونه ی الهام خانوم برگزار می شه. توی خونه جوراب لازمه. با کفش که نمی شه رفت وسط پذیرایی. همه ی جوراب های پاره ام رو که ریختی دور، لا اقل این یه جفت باقی مونده رو بشور و بدوز». بهم اطمینان داد و گفت: «خونه ی الهام خانوم باید آبروداری کرد. مگه می شه ندوزم؟». اون زمان من با الهام خانوم حسابی رو درواسی داشتم. طوری که وقتی می دیدمش زبونم به کلی بند می اومد، قلبم تاپ توپ می کرد و صدام می لرزید. خیلی مضحک می شدم. عین هم بچه های زن ندیده ی شونزده ساله. دکتر داوودی گفته بود باید از این مبادی آداب رفتار کردن دست بردارم. جلوش لم بدم، موقع خندیدن دهنم رو تا بناگوش باز کنم و حتی با دهن پر حرف بزنم، طوری که انگار می خوام تا آخر صحبتم چیزی از خورده خوراکی ها توی دهنم باقی نمونه و همه اش بپاشه تو صورت طرف! چه می دونم، جوک بگم، جوک های رکیک. حرفای زشت بزنم. می گفت این جوری شاید بتونم این دست و پا چلفتگیم رو درمان کنم.

   لیلا از الهام خانوم متنفر بود. خوب تعجبی هم نداشت. شوهری که تا چهل سالگیش چیزی نمونده و ناسلامتی سه تا بچه قد و نیم قد داره، با دیدن یه دختر دهنش کف کنه و به تته پته بیفته واقعا نوبره! تازه فهمیدم اون روز بعد از ظهر قبل از خوابیدنم لیلا چرا گفت عصر با بچه ها می رم خونه ی مامانم. نگو می خواست از دست من فرار کنه چون می دونست وقتی از خواب بیدار شم و ببینم از لج الهام خانوم تنها جوراب موجودم رو ندوخته  و نخ و سوزن ها رو هم با خودش برده  و تازه کوک ساعت رو هم دستکاری کرده تا دیرتر از خواب بیدار شم، تو اون موقعیت نمی شینم تو روش لبخند بزنم. اونم شب تعطیل که هیچ مغازه ای باز نبود که بشه یه جفت جوراب خرید. دور تهرون رو هم که نمی تونستم بگردم. یعنی وقتش رو هم نداشتم. خونه ی الهام خانوم دو خیابون پایین تر بود و نیم ساعت بیشتر تا وقت قرار نمونده بود. نمی خواستم وقتی برسم که همه ی گروه منتظر من مونده باشن و موقع رسیدنم میخ من بشن تا یه جا بشینم. بعید نبود تو اون لحظه موقع راه رفتن، شستم بره تو چشم! بخصوص حالا که نوک جورابم هم پاره بود! این لیلای دم بریده آخرش زهر خودش رو ریخته بود. حسابی گیج شده بودم. چی کار باید می کردم؟ می رفتم؟ نمی رفتم؟ یه لحظه به خودم گفتم گرچه سه تا از انگشت های پام از جوراب بیرون زده اما شاید بشه یه جوری پارگیش رو مخفی کنم و سر و ته قضیه رو هم بیارم؛ اما بلافاصله به خودم گفتم با اون اعتماد به نفس مثال زدنیم فقط مونده یه نقصی چیزی هم داشته باشم و ترس از برملا شدنش بشه قوز بالا قوز. می دونستم آخرش افتضاح ببار میارم. داشتم متقاعد می شدم که اون شب قید جلسه رو بزنم که یهو فکری به ذهنم رسید. یاد حرف دکتر افتادم و اینکه باید سعی کنم جلو الهام خانوم راحت باشم. تصمیم گرفتم از موقعیتی که پیش اومده استفاده کنم و تز دکتر رو عملی کنم. چی بهتر از اینکه سرم رو بالا بگیرم و با همون جوراب پاره، روی مبل لم بدم و تازه پا روی پا هم بندازم تا بفهمونم که اصلا خجالت زده نیستم. کلی سر همین قضیه مزه بریزم و خودم رو بی خیال نشون بدم. فوقش یه خنده ی دسته جمعی و همه چی تموم می شه. دیگه تا آخر جلسه کسی فکر جوراب های من رو هم نمی کنه. همه ی این فکرها توی توالت از سرم گذشت! وقتی که هم کارم و هم فکرم اون تو تموم شد، پا شدم و شلوارم رو کشیدم بالا. همه ی فکر و ذکرم جورابم بود و اینکه چه مزه ی بریزم که  یخ نباشه و الهام خانوم بهش بخنده. توی ماشین، توی راه، همه اش به همین فکر می کردم. آخه تا حالا تو هیچ جمعی یه جوک خشک و خالی مجلسی هم نگفته بودم چه برسه به صحبت از جوراب پاره و کثیف. کثیف، چون که جورابم غیر از پاره بودن بوی گند عرق هم می داد. لیلا حسابی سنگ تموم گذاشته بود.

   تا در خونه ی الهام خانوم چیزی نمونده بود. قلبم می خواست دوباره به تپش بیفته که خودم رو کنترل کردم. «اگه الان نتونم هیچ وقت دیگه هم نمی تونم. باید سعی خودم رو بکنم». دیگه دم در خونه رسیده بودم. جملات رو زیر زبونم می چرخوندم که در باز شد و وارد شدم. پله های آپارتمان رو بالا رفتم و دم در واحد سوم که رسیدم لبه ی در باز بود. خوشحال شدم تکه کسی نیومده دم در. بلافاصله کفش هام رو درآوردم و تو جاکفشی گذاشتم و با نگاهی به پارگی نوک جورابم و خنده ای زیر لب وارد پذیرایی شدم. برخلاف تصورم ظاهرا آخرش دیر رسیده بودم. بس که حواسم پرت جوراب پاره ام شده بود. همه اومده بودند و با ورود من میخ من شدند! تو نگاه همه شون دیدم که متوجه مساله شده اند. پسرها لبخند ریزی به لب آورده بودند و دخترها به نظر خجالت زده می اومدند. فکر نمی کردم این قدر زود بفهمند. خوب شد فکر مخفی کردن جریان رو از سرم بیرون کرده بودم. اصلا قابل تصور نبود. انگار تو نگاه اول همه فقط جورابم رو دیده بودند؛ اما هیچ کس حتی یک کلمه به شوخی یا جدی چیزی نگفت. انتظار شنیدن متلک لا اقل از پسرها رو داشتم. اما نه، همه یه دفعه ساکت شده بودند و راحت می شد شرم رو از نگاهشون خوند. کم نیاوردم و پس از لم دادن روی مبل، خودم سر صحبت رو باز کردم. پا روی پا ننداختم اما به اندازه نیم متر از هم بازشون کردم تا راحت تر جلوه کنه و رسمی نباشه. این کارم بیشتر نگاه خجالت زده ی دخترها رو تشدید کرد. نمی دونستم این قدر به جوراب آدم توجه می کنند. دل رو زدم به دریا و نطق و مزه پرونی رو شروع کردم. با اشاره به پایین گفتم: «شرمنده، اگه کثیف نبود و بوش راه نمی افتاد اصلا درش میاوردم؛ اما خوب این جوری هم بد نیست، لا اقل این سه تا کمی هوا می خورن. خفه شدن اون تو از بوی گند. البته اون دوتا کوچیکه تقصیری ندارن، بزرگه فشار آورده پارش کرده. اونم همیشه این طور نیست ها، راستش من آدم راحتیم، اگه اجبار خانومم نباشه حس و حال ناخن گرفتن هم ندارم. خانومم گفت که بلند شده زشته، طوری هم گفت که اگه کسی نمی دونست خیال می کرد حالا چی شده. گفتم خیال کن مده! همینه دیگه، اینم از نتیجه اش. گوش نکردم فشار آورد پارش کرد. خانوما اصلا متخصص این جور مسائل هستن، درست می گم الهام خانوم؟». نطقم تموم شده بود اما نه در طول اون نه حتی بعدش یه لبخند هم کسی نزد. یعنی اینقدر بی نمک بودم و نمی دونستم؟ کسی که نخندید هیچ، حالا مردها هم از خجالت سرخ شده بودند. الهام خانوم که نتونست بمونه بلند شد و با عصبانیت از جمع خارج شد. یواش یواش داشتم به اوضاع مشکوک می شدم. آخه یعنی چی؟ مگه چی گفتم؟ حالا خنده اش نمی اومد ناراحتی برا چی؟ گیج شده بودم. تف به این شانس. مردها با نگاه های سرزنشگر نیگام می کردند و زن ها یکی یکی از جمع خارج می شدند. زن ها همه رفتند و من موندم و اون همه نگاه چپ چپ. حسابی خودم رو باخته بودم. دیگه داشتم می ترسیدم. سر در نمیاوردم. با ناراحتی در حالی که لعنت نثار بی عرضگیم می کردم از خونه خارج  شدم. تو اون لحظه فقط می خواستم دستم به دکتر داوودی برسه تا عوض همه ی تز و تئوری هایی که بلغور کرده بود مشت و لگد تحویلش بدم. با لیلا هم می دونستم چی کار کنم. راهم رو کج کردم و یه راست رفتم طرف خونه مادرخانومم. بایستی تکلیفم رو باهاش روشن می کردم. از ماشین که پیاده شدم هنوز به اون طرف کوچه نرسیده بودم که توپ یکی از بچه هایی که تو کوچه بازی می کرد جلو پام وایستاد. پسرک اومد، توپش رو برداشت و رفت. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بود که برگشت و با چهره ی سره شده جمله ای گفت که هنوز که هنوزه وقتی اون رو به یاد میارم، خودمم مث لبو سرخ می شم. پسر بچه اومد جلو و توی گوشم گفت: «آقا ببخشید، زیپ شلوارتون بازه».

  از اون به بعد دیگه یادم نرفت که اولا به هیچ عنوان تصمیماتم رو توی توالت نگیرم و ثانیا موقع بالا کشیدن شلوار، همه ی حواسم به زیپ شلوارم باشه نه پارگی نوک جورابم!

    

                                                                      قم، ۱۱ آبان ۱۳۸۴

+ |