تبليغاتX
دروغ هـای حقیـــقی

سوء تغذیه

(با الهام از فیلم «بی­خوابی» کریستوفر نولان)

 

دکتر مهدی سمیع، پزشک مجربی است که مسئولیت بخش اورژانس بیمارستان کاظمی تهران را بر عهده دارد. پزشکی حاذق که جز رسیدگی به بیمارستان، وظیفۀ تعلیم پرستاران جوان زیر دست خود را هم عهده­دار است. یکی از این پرستاران، سیما بهرامی نام دارد که به­ظاهر، ممتازترین شاگر دکتر به حساب می­آید. بهرامی هم­چون مریدی است که پابه­پای دکتر سمیع در صحنه­های مختلف درمانی حضور می­یابد و حین کمک به دکتر، از راهنمایی­های ارزندۀ او یادداشت برمی­دارد. رسیدن به مرتبه­ای چون مرتبۀ پزشکی دکتر سمیع، آرزوی دانشجوی جوان فعالی چون سیما بهرامی است. دکتر سمیع، ویژگی­های شخصیتی بخصوصی دارد. از جمله این­که در ساعات کاری و هنگام معالجۀ بیماران مقید است که هیچ نخورد و نیاشامد. او معتقد است شهوت خوردن، مضرترین امر برای یک پزشک خوب در حین انجام وظیفه است. آبدارچی بیمارستان هم دیگر خوب می­داند که هنگام کار نباید برای دکتر چای و آب و... بیاورد. این روند ادامه دارد تا این­که روزی ساعت کار و استراحت دکتر به شکل نامحسوسی در هم می­آمیزد و دکتر که با همۀ تجربه و دقتش از این مسئله غفلت می­ورزد، مرتکب خطایی بزرگ در سابقۀ پزشکی خود می شود ...


ادامه مطلب
+ |


 داخلی، آپارتمان

 

خارجی و داخلی، مؤسسۀ سینمایی، صبح  

      نمای یک مؤسسۀ سینمایی. نمای تابلوی اتاق آرشیو فیلم. مردی حدوداً سی و چهار ساله با ظاهری متشخص، کیف سامسونت در دست، وارد اتاق آرشیو می­شود.

مرد: سلام. خسته نباشین. گلادیاتور ریدلی اسکات رو لطفاً.

مسئول بخش امانی: سلام استاد. چی فرمودین؟

استاد: گلادیاتور. خاطرتون هست؟

مسئول بخش امانی: بله، بله. چند لحظه (پشت آرشیو می­رود).

صدای خارج از تصویر مسئول بخش امانی: برا کنفرانس فردا می­خواین استاد؟ من همیشه نقدهای شما رو می­خونم. خیلی فلسفیه!

     در زمانی که مسئول بخش امانی این جملات را به زبان می­آورد نگاه استاد روی اطلاعیۀ کنفرانس روز دوشنبه ثابت می­ماند: "کنفرانس استاد نجم، تحلیل محتوایی فیلم گلادیاتور. زمان: دوشنبه ساعت 10 صبح. مکان: سالن اجتماعات". مسئول برمی­گردد.

مسئول: عجیبه. نیستش. همون پشت گذاشته بودم. گفته بودم قراره آقای نجم ببرند. احتمالاً فراموش کردند امانت دادند.

استاد (مضطرب): نمی دونین کی برده؟

مسئول: نه، ولی باید نوشته باشند. (تقویم رومیزی را که روز یکشنبه را نشان می­دهد نگاه می­کند. چند برگ هم قبل و بعد را نگاه می­کند ولی چیزی یادداشت نشده).

مسئول: چیزی ننوشتن. احتمالاً از همکارهای مجموعه بوده.

     استاد بدون خداحافظی، به هم ریخته و مأیوس، به طرف درب خروجی آرشیو حرکت می­کند.

مسئول: ببخشید استاد. فضولیه ولی مگه خودتون فیلم رو ندارین؟! ...


ادامه مطلب
+ |


بودن یا نبودن

 

داخلی، آپارتمان اول، بعد از ظهر

     جوانی قصد خودکشی دارد. اسلحه را به شقیقه چسبانده و همین که می­آید ماشه را بچکاند پیام بازرگانی پس از ظاهر شدن آرم آن روی صفحه تلویزیون آغاز می شود. آگهی­های بازرگانی به ترتیب: 1. پفک   2. اسباب بازی   3. سقف شیروانی   4. صندلی کامپیوتر   5. نوشابه   6. تیغ   7. پفک

  

داخلی، آپارتمانی دیگر، بعد از ظهر

     دوربین عقب می­کشد و متوجه می­شویم برنامه تلویزیون بوده است. یک فیلم سینمایی که وسط آن پیام بازرگانی پخش شده است؛ آن هم در لحظه حساس فیلم. جوانی که در حال تماشای تلویزیون بوده بر می­خیزد، کنترل تلویزیون را روی مبل پرتاب می­کند و به آن طرف پذیرایی می­رود. نما لانگ شات است و تصویر تلویزیون دیده نمی­شود و صدای پیام بازرگانی پفک که برای بار دوم در حال پخش است شنیده می­شود. تصویر به سیاهی کات می­شود و عنوان­بندی ابتدایی با صدای آگهی بازرگانی پفک آغاز می­شود.

 

داخلی، آپارتمان، بعد از ظهر

     جوان که به طرف دیگر پذیرایی رفته است، بسته­ای پستی از روی میز برمی­دارد، نگاهی به دور و بر بسته می­اندازد، بسته را دوباره روی میز می­گذارد و از کادر خارج می­شود. دوربین روی بسته ثابت مانده است. نام و نام خانوادگی فرستنده را می­بینیم که هم­فامیل نام گیرنده یعنی میلاد امیدی است. دو دست، بسته را برمی­دارد. دوربین عقب می­کشد. میلاد چاقو را به چسب بسته نزدیک می­کند. متوجه می­شود بسته را وارونه گرفته، بسته را روی دست سر و ته می­کند و آن را باز می­کند. روی میز می­گذارد و از درون آن یک کلت مشکی بیرون می­آورد. از پنجره نگاهی به خیابان می­اندازد: نمای کیوسک روزنامه­فروشی و خیابان از بالا که اتومبیل­های سواری در رفت و آمدند. اسحله کمری را بالا می­آورد. قصد دارد خشاب اسلحه را بیرون بکشد که موفق نمی­شود. خشاب محکم سر جایش چسبیده. مطمئن است اسلحه پر است، کلت را مسلح می­کند و روی شقیقه قرار می­دهد. چشم­ها را می­بندد. چند لحظه سکوت و ... : نمای غرق در خون میلاد ...


ادامه مطلب
+ |


پریسا

اقتباس آزاد از رمان «تس دوربرویل» اثر «تامس هاردی»

  

داخلی. اتاق کوچک پانسیون دانشجویی. شب

    سیاهی کادر . صدای خارج از کادر شعر تولدی دیگر با صدای خود فروغ فرخزاد: «همه ی هستی من آیه ی تاریکی است/ که تو را در خود تکرار کنان/ به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد/ من در این آیه تو را آه کشیدم، آه/ من در این آیه تو را/ به درخت و آب و آتش پیوند زدم...» تصویر باز می شود و دوربین جستجوگرانه اتاق را دور می زند. همه چیز ساده است و محقر. تیتراژ فیلم بین این نماها دیده می شود. شعر فروغ به این بخش می رسد: «در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست/ دل من که به اندازه یک عشق است/ به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد/ به زوال زیبای گلها در گلدان/ به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای/ و به آواز قناری ها/ که به اندازه یک پنجره می خوانند... ». اشیایی که مورد تاکید دوربین هستند به ترتیب اشاره های شعر فروغ: گلدانی با گل های آب نخورده ی پژمرده، قفسی که پرنده ی کوچکی در آن به خواب رفته است، پنجره ای بسته که رو به سیاهی آسمان است، در ادامه: کتاب های اشعار فروغ، شاملو، ابتهاج و...، عکس روی دیوار مردی با چهره ای زیبا و آرام و جا افتاده، واکمن ارزان قیمتی که صدای فروغ را در فضای اتاق پخش می کند، قلم و کاغذی با پاکت پستی کنارش و در آخر، سر زن جوانی که با تکیه بر بازوان خسته اش روی کاغذ نامه روی تخت به خواب رفته است. ادامه ی صدای فروغ: «من/ پری کوچک غمگینی را/ می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد/ و دلش را در یک نی لبک چوبین/ می نوازد آرام، آرام/ پری کوچک غمگینی/ که شب از یک بوسه می میرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.»

 تصویر فید می شود و نام فیلم (پریسا) بر سیاهی کادر نقش می بندد ...


ادامه مطلب
+ |


 خاطره

 

آن روز صبح، خاطره مثل هميشه با بوسه مادر و نوازش پدرش از خواب بیدار شد تا براي رفتن به کودکستان  آماده شود. به زور سر از بالش برداشت و از تخت پایین آمد و باز هم پس از شستن دست و صورت، مثل هميشه خداخدا کرد آن روز به کودکستان نرود. اما چه فایده؛ خودش هم خوب مي دانست خدا هيچ وقت اين آرزویش را برآورده نکرده و او فقط روزهای تعطيل بود که مي توانست پيش پدر و مادرش بماند. اما هنوز اميدوار بود. فکر مي کرد بالاخره يک روز خدا به او توجه مي کند و او به آرزویش می رسد.

   هميشه سرويس کودکستان نيم ساعت بعد از صبحانه مي آمد دم در و صداي بوق بلندش خاطره را از جا می پراند. اما آن روز صداي بوق هميشگي نيامد. پدر رفت دم در تا آن جا منتظر شود اما خبري از سرويس نشد. خاطره لحظه به لحظه خوشحال تر مي شد. شايد دیر کردن سرویس عادی به نظر می رسید اما او به هر حال اميدوار بود و با اشتهاتر از هر روز صبحانه مي خورد. پدر برگشت به خانه و پس از تماس با کودکستان گفت: «ديشب شلنگ گاز پاره شده، گفتن به خاطر نقص فني و نشت گاز، امروز تعطيله». خاطره از نقص فني و نشت گاز چيزي نمي دانست و فقط هشدارهاي پدرش را در مورد شير و شلنگ گاز اتاقش شنيده بود و اين که نبايد به آنها دست بزند. اما مهم نبود. هرچه بود کمک کرده بود او به آرزویش برسد. او حالا مطمئن شده بود هرچه از خدا بخواهد برآورده مي شود. خدا او را دوست داشت.

   قرار شد پدر که آزادي بيشتري در کارش داشت آن روز سر کار نرود و خاطره تا ظهر که مادر سر کار است پيش پدر بماند ...


ادامه مطلب
+ |


پرده سوم 

برداشت آزاد از رمان «آقای ریپلی با استعداد» پاتریشیا های اسمیت

 

پرده­ اول:

نور ضعیفی تختی را که کسی روی آن دراز کشیده نشان می­دهد. چهره­ی بازیگر را نمی­بینیم. صدای گفتگوهایی با افکت معرف موقعیت ذهنی شخصیت از خارج از صحنه شنیده می­شود.

صدای پیرمرد: آقا محمود شمایی؟

محمود: بله آقا. دوست صمیمی آرش. خیلی با هم دوست بودیم.

پیرمرد: پسرم آرش چند ساله که گذاشته رفته شمال. هر چقدر هم که ازش می خوام برگرده پیش من و مادرش به گوشش نمی­ره. من دوست ندارم اون جوری زندگی کنه. اگه پول منو به ارث می­بره دوست دارم کار خودم رو هم ادامه بده. ازت می­خوام بری هرجوری شده راضیش کنی برگرده. من و مادرش به اون احتیاج داریم.

محمود: چه طور تونسته شما رو تنها بذاره؟

پیرمرد: ظاهرا اون­جا با دختری آشنا شده که جای ما رو براش پر کرده.

محمود: این دوستیا دوام نداره!

پیرمرد: می تونی این کار رو برام بکنی؟ هر دومون ازت ممنون می­شیم. مادرش خیلی تنهاست.

محمود: راستش من خیلی سرم شلوغه. فکر نمی­کنم...

پیرمرد: خواهش می­کنم پسرم. هزینه­ی وقتی که صرف این کار می کنی با تمام پول سفرت رو می­دم. قول می­دم بتونم جبران کارهایی که به خاطر ما عقب میندازی بکنم.

محمود: خب می دونین. من یه معامله دارم جوش می­زنم. گذشتن از اون خیلی برام گرون تموم میشه.

پیرمرد: جبران می­کنم. سه میلیون تومن چطوره؟

محمود: سه میلیون؟

پیرمرد: ببخشید فکر کنم شش میلیون کافی باشه ...


ادامه مطلب
+ |


 حلقه

 برداشت آزاد از شعر «حلقه» فروغ فرخزاد

 

گذشته اش را به خاطر آورد. زمانی که دخترک معصومی بود با رؤیاهایی رنگارنگ. با قلبي سرشار از عشق به شوهری که حلقه خوشبختی را به دست نیازمند او هدیه کرده بود. انگشتش را می نگریست که حلقه زر آن را تنگ در بر گرفته بود و این، بیشتر آرامش می کرد. الماس های روی حلقه ، چلچراغ های نورانی قصر آرزوهایش بودند که با نگاه به آن ها سبک می شد و به عالم دیگری پرواز می کرد. غرق در رؤیا می شد و در همان حال آرام به خواب فرو می رفت. خواب های قشنگ و روشن می دید و از خواب که برمی خواست، پیوسته زیر لب زمزمه می کرد: من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم.

   حالا اما سال ها بود  حسرت یک خواب راحت که از اسارت ذهن و خاطرات تلخ آن رهایش کند بر دلش مانده بود ...


ادامه مطلب
+ |


قلب

 

دکتر بيتا از مشهورترين پزشکان جراح مغز تهران است . بيتا شهرتي منحصر به فرد براي خودش دست و پا کرده که سابقه پزشکي اش در معالجه بيماران ، موجب آن بوده است . تابحال هيچ بيمار مغزي زير تيغ جراحي دکتر بيتا جان نسپرده است  و اين بهترين بهانه براي شهرت يک جراح مغز است . دکتر بيتا پسري دارد که او هم چيزي اضافه بر افتخارات وي است . پسري که راه پدر را ادامه داده و در آستانه فارغ التحصيلي دانشکده پزشکي است و البته مثل پدر موفق . روز به روز بر شهرت اين فرد افزوده مي شودکه ناگهان حادثه اي زندگي خانوادگي وحرفه اي دکتر بيتا را دچار مشکل مي کند. پسر دکتر به بيماري قلبي سختي مبتلا مي شود که بنا به گفته متخصصين ، دو ماه بيشتر زنده نخواهد بود مگر در صورت پيدا شدن قلبي اهدايي و انجام عمل پيوند قلب . ماه اول همه در انتظار باقي مانده اند اما قلبي توسط هيچ کس اهدا نمي شود تا اينکه در ماه دوم بالاخره کاسه صبر دکتر بيتا لبريز مي شود و چه طور نشود وقتي آدم هايي را از مرگ حتمي نجات داده که اگر نداده بود هر کدام مي توانستند اميدي براي زندگي پسرش باشند ...


ادامه مطلب
+ |


R

   

داخلی. اتومبیل. تصویر دنده

 تصوير دنده­ی اتومبيلي مدل پایین در کادر است. صداي موسيقي تندي از پخش اتومبيل شنيده مي­شود. دنده خلاص است. اتومبيل روشن مي­شود و دستي،  دنده را آرام روي"يک" قرار مي­دهد. سرعت اتومبيل متعادل است و به فاصله­اي که به طور معمول، اتومبيل نياز به تعويض دنده دارد،  دنده از "یک" به "دو" جابجا می­شود. دنده روي"دو" مانده است که سرعت اتومبيل کم مي­شود. دنده، خلاص شده و اتومبيل با صداي معمول ترمز متوقف مي­شود.

صداي پسر جوان راننده: کجا می­رین؟ بفرمایین برسونمتون.

صدای دختر جوان: (پس از مکثی طولانی): ایش.

صدای پسر جوان: ایش کجاست دیگه؟!

صدای دختر جوان: ایش تو آینه ته. نیگا کن می­بینی. (پوزخند می زند)

    دست پسر که روي دنده قرار دارد حالا دنده را در دستان مي­فشارد و بلافاصله با ضربه­اي به دنده و قراردادن آن روي"يک" و رها کردن سريع کلاج به راه مي­افتد. اتومبيل سرعت به شدت زيادي دارد. بلافاصله دنده روی "دو" و "سه" جابجا مي­شود. دنده روي "سه" است که ناگهان اتومبيل با ترمز تند و تيزي از حرکت می­ایستد ...


ادامه مطلب
+ |


نسخه

 

دکترجاوید ازمشهورترین پزشکان متخصص اعصاب و روان تهران است که با نسخه های کیمیایی خود، سابقه ای درخشان برای خود رقم زده است. وقتی قلم دکتر جاوید به کاغذ نسخه نزدیک می شود، ارزنده ترین دارو را برای بیماران روانی خود در ابتدای امر به ارمغان می آورد : آرامش و اطمینان . در اتاق کار دکتر جاوید هیچ عنصری برای مراجعه کنندگان دوست داشتنی تر از کاغذهای نسخه و روان نویس طلایی مخصوص او که همیشه در جیب پیراهنش خود نمایی می کند نیست . بیماران روانی که در مطب دکتر جاوید پرونده دارند و از مراجعان دائمی او به شمارمی روند شاهدان خوبی بر این مدعا هستند. حالا دیگر ماهم نمی توانیم دکترجاوید را دوست نداشته باشیم . همه چیز بر وفق مراد است که روزی نامه ای مرموز و ناگهانی ، صفحه را عوض می کند ...


ادامه مطلب
+ |