داستان کوتاه
آن روز صبح، خاطره مثل هميشه با بوسه مادر و نوازش پدرش از خواب بیدار شد تا براي رفتن به کودکستان آماده شود. به زور سر از بالش برداشت و از تخت پایین آمد و باز هم پس از شستن دست و صورت، مثل هميشه خداخدا کرد آن روز به کودکستان نرود. اما چه فایده؛ خودش هم خوب مي دانست خدا هيچ وقت اين آرزویش را برآورده نکرده و او فقط روزهای تعطيل بود که مي توانست پيش پدر و مادرش بماند. اما هنوز اميدوار بود. فکر مي کرد بالاخره يک روز خدا به او توجه مي کند و او به آرزویش می رسد.
هميشه سرويس کودکستان نيم ساعت بعد از صبحانه مي آمد دم در و صداي بوق بلندش خاطره را از جا می پراند. اما آن روز صداي بوق هميشگي نيامد. پدر رفت دم در تا آن جا منتظر شود اما خبري از سرويس نشد. خاطره لحظه به لحظه خوشحال تر مي شد. شايد دیر کردن سرویس عادی به نظر می رسید اما او به هر حال اميدوار بود و با اشتهاتر از هر روز صبحانه مي خورد. پدر برگشت به خانه و پس از تماس با کودکستان گفت: «ديشب شلنگ گاز پاره شده، گفتن به خاطر نقص فني و نشت گاز، امروز تعطيله». خاطره از نقص فني و نشت گاز چيزي نمي دانست و فقط هشدارهاي پدرش را در مورد شير و شلنگ گاز اتاقش شنيده بود و اين که نبايد به آنها دست بزند. اما مهم نبود. هرچه بود کمک کرده بود او به آرزویش برسد. او حالا مطمئن شده بود هرچه از خدا بخواهد برآورده مي شود. خدا او را دوست داشت.
قرار شد پدر که آزادي بيشتري در کارش داشت آن روز سر کار نرود و خاطره تا ظهر که مادر سر کار است پيش پدر بماند...
ادامه مطلب
پرده اول:
نور ضعیفی تختی را که کسی روی آن دراز کشیده نشان میدهد. چهرهی بازیگر را نمیبینیم. صدای گفتگوهایی با افکت معرف موقعیت ذهنی شخصیت از خارج از صحنه شنیده میشود.
صدای پیرمرد: آقا محمود شمایی؟
محمود: بله آقا. دوست صمیمی آرش. خیلی با هم دوست بودیم.
پیرمرد: پسرم آرش چند ساله که گذاشته رفته شمال. هر چقدر هم که ازش می خوام برگرده پیش من و مادرش به گوشش نمیره. من دوست ندارم اون جوری زندگی کنه. اگه پول منو به ارث میبره دوست دارم کار خودم رو هم ادامه بده. ازت میخوام بری هرجوری شده راضیش کنی برگرده. من و مادرش به اون احتیاج داریم.
محمود: چه طور تونسته شما رو تنها بذاره؟
پیرمرد: ظاهرا اونجا با دختری آشنا شده که جای ما رو براش پر کرده.
محمود: این دوستیا دوام نداره!
پیرمرد: می تونی این کار رو برام بکنی؟ هر دومون ازت ممنون میشیم. مادرش خیلی تنهاست.
محمود: راستش من خیلی سرم شلوغه. فکر نمیکنم...
پیرمرد: خواهش میکنم پسرم. هزینهی وقتی که صرف این کار می کنی با تمام پول سفرت رو میدم. قول میدم بتونم جبران کارهایی که به خاطر ما عقب میندازی بکنم.
محمود: خب می دونین. من یه معامله دارم جوش میزنم. گذشتن از اون خیلی برام گرون تموم میشه.
پیرمرد: جبران میکنم. سه میلیون تومن چطوره؟
محمود: سه میلیون؟
پیرمرد: ببخشید فکر کنم شش میلیون کافی باشه...
*برداشت آزاد از رمان «آقای ریپلی با استعداد» پاتریشیا های اسمیت
ادامه مطلب
داستان کوتاه
گذشته اش را به خاطر آورد. زمانی که دخترک معصومی بود با رؤیاهایی رنگارنگ. با قلبي سرشار از عشق به شوهری که حلقه خوشبختی را به دست نیازمند او هدیه کرده بود. انگشتش را می نگریست که حلقه زر آن را تنگ در بر گرفته بود و این، بیشتر آرامش می کرد. الماس های روی حلقه ، چلچراغ های نورانی قصر آرزوهایش بودند که با نگاه به آن ها سبک می شد و به عالم دیگری پرواز می کرد. غرق در رؤیا می شد و در همان حال آرام به خواب فرو می رفت. خواب های قشنگ و روشن می دید و از خواب که برمی خواست، پیوسته زیر لب زمزمه می کرد: من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم.
حالا اما سال ها بود حسرت یک خواب راحت که از اسارت ذهن و خاطرات تلخ آن رهایش کند بر دلش مانده بود...
*برداشت آزاد از شعر «حلقه» فروغ فرخزاد
ادامه مطلب
سیناپس
دکتر بيتا از مشهورترين پزشکان جراح مغز تهران است . بيتا شهرتي منحصر به فرد براي خودش دست و پا کرده که سابقه پزشکي اش در معالجه بيماران ، موجب آن بوده است . تابحال هيچ بيمار مغزي زير تيغ جراحي دکتر بيتا جان نسپرده است و اين بهترين بهانه براي شهرت يک جراح مغز است . دکتر بيتا پسري دارد که او هم چيزي اضافه بر افتخارات وي است . پسري که راه پدر را ادامه داده و در آستانه فارغ التحصيلي دانشکده پزشکي است و البته مثل پدر موفق . روز به روز بر شهرت اين فرد افزوده مي شودکه ناگهان حادثه اي زندگي خانوادگي وحرفه اي دکتر بيتا را دچار مشکل مي کند. پسر دکتر به بيماري قلبي سختي مبتلا مي شود که بنا به گفته متخصصين ، دو ماه بيشتر زنده نخواهد بود مگر در صورت پيدا شدن قلبي اهدايي و انجام عمل پيوند قلب . ماه اول همه در انتظار باقي مانده اند اما قلبي توسط هيچ کس اهدا نمي شود تا اينکه در ماه دوم بالاخره کاسه صبر دکتر بيتا لبريز مي شود و چه طور نشود وقتي آدم هايي را از مرگ حتمي نجات داده که اگر نداده بود هر کدام مي توانستند اميدي براي زندگي پسرش باشند ...
ادامه مطلب
فیلمنامه کوتاه
داخلی. اتومبیل. تصویر دنده
تصوير دندهی اتومبيلي مدل پایین در کادر است. صداي موسيقي تندي از پخش اتومبيل شنيده ميشود. دنده خلاص است. اتومبيل روشن ميشود و دستي، دنده را آرام روي"يک" قرار ميدهد. سرعت اتومبيل متعادل است و به فاصلهاي که به طور معمول، اتومبيل نياز به تعويض دنده دارد، دنده از "یک" به "دو" جابجا میشود. دنده روي"دو" مانده است که سرعت اتومبيل کم ميشود. دنده، خلاص شده و اتومبيل با صداي معمول ترمز متوقف ميشود.
صداي پسر جوان راننده: کجا میرین؟ بفرمایین برسونمتون.
صدای دختر جوان: (پس از مکثی طولانی): ایش.
صدای پسر جوان: ایش کجاست دیگه؟!
صدای دختر جوان: ایش تو آینه ته. نیگا کن میبینی. (پوزخند می زند)
دست پسر که روي دنده قرار دارد حالا دنده را در دستان ميفشارد و بلافاصله با ضربهاي به دنده و قراردادن آن روي"يک" و رها کردن سريع کلاج به راه ميافتد. اتومبيل سرعت به شدت زيادي دارد. بلافاصله دنده روی "دو" و "سه" جابجا ميشود. دنده روي "سه" است که ناگهان اتومبيل با ترمز تند و تيزي از حرکت میایستد...
ادامه مطلب
سیناپس
دکترجاوید ازمشهورترین پزشکان متخصص اعصاب و روان تهران است که با نسخه های کیمیایی خود، سابقه ای درخشان برای خود رقم زده است. وقتی قلم دکتر جاوید به کاغذ نسخه نزدیک می شود، ارزنده ترین دارو را برای بیماران روانی خود در ابتدای امر به ارمغان می آورد : آرامش و اطمینان . در اتاق کار دکتر جاوید هیچ عنصری برای مراجعه کنندگان دوست داشتنی تر از کاغذهای نسخه و روان نویس طلایی مخصوص او که همیشه در جیب پیراهنش خود نمایی می کند نیست . بیماران روانی که در مطب دکتر جاوید پرونده دارند و از مراجعان دائمی او به شمارمی روند شاهدان خوبی بر این مدعا هستند. حالا دیگر ماهم نمی توانیم دکترجاوید را دوست نداشته باشیم . همه چیز بر وفق مراد است که روزی نامه ای مرموز و ناگهانی ، صفحه را عوض می کند ...
ادامه مطلب
1
نمای باز جنگلی زیبا را می بینیم که پرندگان (همه کلاغ) بر فراز آن در پروازند. دوربین جلوتر می رود و با یک زوم-این بلند، درختی را در میان جنگل در کادر می گیرد که آشیانه ای روی شاخه ی آن دیده می شود. درون آشیانه تخم کلاغ کوچکی قرار دارد که سر جایش بند نیست. کلاغ مادر (ننه کلاغ) کنار آشیانه مشتاقانه منتظر بیرون آمدن جوجه اش از تخم است. تخم انگار شکستنی نیست. بالا و پایین می جهد. سرو ته می شود و دست آخر از شدت ورجه ورجه از بالای شاخه می افتد پایین و کناره بوته ای از شاخ و برگ در هم رفته می شکند. جوجه کلاغ به بیرون سرک می کشد و در حالی که پوست تخم روی سرش کلاه مسخره ای برایش ساخته رو به مادر که بال و پر زنان آمده پایین درخت و جوجه ی عجیب و غریب خود را مشاهده می کند قار قار بچگانه ای به نشانه ی ادای کلمه ی "مامان" می کند. ننه کلاغ قارقار او را تصحیح می کند و اولین کلمه را به او می آموزد.
ننه کلاغ: قارقار نه عزیزم، مامان! ...
ادامه مطلب
سیناپس
دکتر حمید هادوی ، پزشک متخصص سازمان پزشکی قانونی ، جوانی است قانونمند ، متعهد به اصول اخلاقی پزشکی و عاشق همسر زیبایش ، سارا . یک " مایکل کورلئونه " جوان دانشگاه رفته که عاشق یک " کی " زیبا و پاک و معصوم است . ادعای تعهد دکتر هادوی ادعایی نیست که اثباتش کار سختی باشد . دکتر هادوی هر روز با قیمت جدیدی به خریده شدن پیشنهاد می شود . قیمت های نجومی وسوسه کننده ای که کمتر کسی تاب مقاومت در برابر آنها را دارد ؛ اما دکتر هادوی به زندگی عاشقانه و پاک خود و همسرش سخت ایمان دارد و بقاء این عشق و پاکی بهترین انگیزه برای عدم لغزش او در این آزمایشهاست . اشاره شد که همسر دکتر هادوی زن زیبایی است ؛ پس مشخص است که آنچه قرار است آرامش و سکون این دریای پاک و عاشقانه را به طوفان و امواج سهمگین بدل کند ، تغییری ناگهانی است که در ظاهر این بانوی زیبا رخ می دهد . سوختگی شدید سر و صورت و اندام دیگر بر اثر احتراق ناشی از نشت گاز در منزل ، در زمانی که دکتر هادوی در حال تخلیه کپسول نجابت خود! در سازمان مقدس ! پزشکی قانونی است ...
ادامه مطلب
داستان کوتاه
نيمه هاي شب ناگهان از خواب پريد. تاريکي مطلق اتاق را فقط هاله بي رمقي ازنور مهتاب که از پنجره روي تخت افتاده بود به هم مي زد. غلتي زد و دست در گردن همسرش انداخت. زن برگشت رو به مرد اما او... او همسرش نبود، اصلاً او انسان نبود. چهره اش توده اي زشت و کريه و وحشتناک بود. ترسيد. خود را عقب کشيد و از کشوي دراور کنار تخت، اسلحه اي بيرون آورد و درحالي که زن با آن چهره هولناک، خيره نگاهش مي کرد اسلحه را به طرفش نشانه گرفت و به سرش شليک کرد... همه چيز تاريک شد.
ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود. اما هنوز ترديد داشت. بلافاصله بلند شد و اسلحه را از کشوي دراور درآورد. دور تخت چرخيد. با احتياط صورت زن را رو به پنجره چرخاند و آماده شليک شد. اما نه، همسرش بود با همان چهره معصوم و دلنشين. نفس راحتي کشيد. اسلحه را در کشو گذاشت و رفت تا آبي به سر و صورت بزند. چراغ دستشويي را روشن کرد. شير آب را باز کرد. دست ها را زير شير گرفت. آب از ميان انگشتان لرزانش بيرون مي ريخت. آب را به صورت زد و همينکه دست ها از روي صورت پايين آمدند، در آينه خود را ديد. اما ... اما خودش نبود. همان توده زشت و کريه وحشتناک بود...
ادامه مطلب
نمایشنامه رادیویی
1
صدای باز شدن در یخچال . حامد شیشه آب را از داخل یخچال بر می دارد و قلپ قلپ می نوشد . ناگهان دری باز می شود و حمید با عصبانیت وارد شده او را به طرفی پرتاب می کند . صدای شکستن ظروف . آب در ریه حامد گیر کرده سرفه های شدیدی می کند و به سختی نفس می کشد .
حمید : خاک تو سرت حامد . دختره اونه ؟ آخه احمق .
حامد : به تو هیچ ربطی نداره
حمید : دیوونه همه محل اون دختر رو می شناسند . خرابه . می فهمی ؟ هرزه است.
حامد : خفه شو
حمید : نمی تونی با اون ازدواج کنی . برا ما ننگه
حامد : ننگ ما تویی با اون تمون بی چفت و بستت . می گیرمش
حمید : من نمی ذارم . به هر قیمتی شده نمی ذارم
از آشپز خانه بیرون می رود و در را محکم پشت سرش می بندد ...
ادامه مطلب

